امي تيسامي تيس، تا این لحظه: 18 سال و 9 ماه و 2 روز سن داره

امی تیس،فرشته ما

بدون عنوان

روز دوشنبه جشن نوروز توي مهد كودك دخترمون برگزار شد و بچه ها يه بار ديگه هفت سين و عمونوروز و حاجي فيروز براشون تداعي شد. از اونروز دخترك از من گهگاهي ميپرسه مامان ما سكه داريم؟ ميگم بله يه كم فكر ميكنه سريع ميپرسه:سنجد چي داريم؟ ميگم مادر بهمون ميده باز فكر ميكنه و ميپرسه سمنو از كجا بياريم؟ميگم يه دوست خوب ما رو هر سال ياد ميكنه و از سمنوي دستپختش به ما لطف ميكنه و ميده و از سمنو هم خيالش راحت ميشه اين بار ياد سير ميكنه كه ميخوام سير سبز و تازه بگيرم و ميگم با هم ميريم ميخريم و چقدر خوشحال ميشه از اين پيشنهاد خودشم حساب ميكنه ماهي قرمز هم كه دوهفته اي هست هديه مادرجونه و دارن توي تنگ هي ميرقصن و سبزه كه يه ظرف خوشگل كوچولو مهد به...
23 اسفند 1391

سوالات عجیب

سوالات متناوب دختركمون توي اين روزها : -          مامان؟من چقدر كوچولو بودم كه توي دلت جا شدم؟ و هر چيز ريز رو ميبينه ميگه يعني اندازه اين؟و من براش توضيح ميدم حتي از اين هم كوچيكتر اندازه يه لوبيا و اون با ناز ميخنده و خودشو بهم ميچسبونه -          مامان چرا  بعضي خونه ها بچه هاشون زيادن؟اما من فقط يكي ام(نمونه اش هم سريال ميلياردره كه اين شبها پخش ميشه و دو سه تاخواهر برادر رو كنار هم ميبينه) -          يكي دو بارهم به حالت انتقاد و با بغض و گريه اعتراض كرده كه چرا مثلا بچه هاي عمه دو تا هستن و خ...
8 بهمن 1391

تولدت مبارک

دختر عزيزم فرشته دوست داشتني ما تولدت مبارك امسال 5 ساله شدي و قدمهاي كوچولوتو برداشتي براي ورود به 6 سالگي جشن تولدت بنا به پيشنهاد خودت توي مهدكودك در كنار همه دوستات برگزار ميشه كيك هم به سفارش خودت مدل كيتي هستش و لباس عروستو ميپوشي برات بهترينها و شيرين ترينها و شادترينها و زيباترينها رو آرزو داريم خدا رو بخاطر هديه اين فرشته معصوم و دوست داشتنيمون شكر ميكنيم تولدت مبارك  
2 بهمن 1391

خبر تولد

دخترک چند روزی مهمون مادرجون بوده و مدرسه تعطیل.... از طرفی بهم گفته از روزهای قبلش به مهد اطلاع بده که تولد من خواهد بود که بچه ها بدونن... دیشب بهش میگم امروز  مهد میری؟ سریع میگه مادرجون تنهاس.میخوام پیشش بمونم موضوع تولد رو مطرح میکنم :مگه نمیخوای اطلاع بدیم برای تولدت؟ میگه : چرا میخوام.ولی خودت زنگ بزن بگو.فقط حواست باشه کیک برای همه بچه ها باشه ... کیکش زیاد باشه... من همون روز میرم مهد خلاصه امروز باید بریم برای سفارش کیک خانم... پیشاپیش ٥ سالگیت مبارک دخترم   ...
30 دی 1391

دخترک 4 سال و 11 ماه و 22 روزه

دلم ميخواد بنويسم از تمام حسهايي كه اين روزها داشته و دارم از 4 سال و 11 ماه و 22 روزگي دخترك نازم با اون دستاي كوچولو و گرم... با اون نگاه دقيق و مهربون... با اون موهاي پرپشت بور كه هرازگاهي دوست داره با بافتهاي ريز و كش موهاي تهشون مدلشون تغيير كنه و روز بعد با  بازكردن و فرشدنشون.. ديگه خودش ياد گرفته از پارتيشن كنار آينه روشويي ژل موي پمادي رو بياره و من دستامو مرطوب كنم و مقداري بماله كف دستام و من موهاشو رشته رشته و مرتب كنم... دلم ميخواد اينجا چيزهايي بنويسم كه  هرچند فراموش نميكنم ولي ممكنه تاريخشون پس و پيش توي ذهنم ثبت بشه... هميشه از بزرگ شدت استخونهاي مچ دست و انگشتها و رويه دستش ميفهمم يك ماه ديگه به سنش اضافه ...
24 دی 1391