امي تيسامي تيس، تا این لحظه: 18 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

امی تیس،فرشته ما

مهد جدید + تولد

دختر عزيزم 4 ساله شدنت رو با كلي تغييرات در رفتار و گفتار و افكارت كاملا ميشه حس كرد. به نظر من... مامان گوش كن نظر من اينه... من فكر ميكنم... نشقه (=نقشه) من اينه...(البته همون دفعه اول لغت رو اينجوري بكار برد) مامان و بابا حالا شما پيش هم وايسين تا من عكس بگيرم طبق معمول چند ماهه اخير:من لباسمو انتخاب ميكنم و ... روز 5 شنبه يه جشن تولد كوچولو توي مهد كودكش گرفتيم كه همه چيز خوب بود.البته هفته قبل مهد امي تيس رو عوض كرديم كه خداروشكر پذيرفته.قراره توي مهد جديد زمان بيشتري بمونه و يه خواب بعدازظهر داشته باشه. عكس هم ميذارم ...
10 بهمن 1390

برنده

از طرف امی تیس: خوب... من از برنده شدنم در مسابقه روز دختر خیلی خوشحالم و خدا رو شکر میکنم . از نی نی وبلاگ هم تشکر میکنم و از همه دوستان عزیزی که به من تبریک گفتن. قرار شده عکسی از من در ویترین نی نی وبلاگ برای ١ هفته به نمایش دربیاد.. این عکس رو که با این بره کوچولو گرفتم برای خودم و مامان و بابام قشنگه و با وجودیکه کیفیت بالایی نداره همینو دوست دارم اونجا بذارین باز هم متشکرم.   ...
9 مهر 1390

شرکت در مسابقه 7 نی نی وبلاگ

دوست دارم این بار منم توی مسابقه نی نی وبلاگ عزیزم شرکت کنم. این عکس دو ماهگی من در جوار حرم باشکوه حضرت احمدبن موسی شاهچراغ(ع) در شیرازه که من توی کریرم خوابیدم. و این هم نمای کامل این ضریح مطهره: ...
21 خرداد 1390

تولد صوری در مهد کودک

ماجرا از اونجا شروع شد که آخرهای سال قبل برای یکی از دخترای مهد(همکلاسیهای امی تیس) یه جشن تولد اونجا برگزار کردن.بعد از اون موقع احساس کردیم امی تیس هم به داشتن یه کیک تولد و فوت کردن شمع و دست زدن بچه ها و خوندن شعر تولدت مبارک بين همسنهاش علاقه خاصی داره و براش خیلی جالبه که اونم یه تولد اینجوری داشته باشه خلاصه که چندباری این علاقه رو به پدرکه صبحها به مهد میبردش ابراز کرد كه بابا امروز برام كيك ميارين؟ و پدر هم چندبار به بنده متذکر شدن هر برنامه ای دوست داره براش اجرا کن که به دل نازک این خانم کوچولو نمونه و غصه نخوره از طرفي پاي توي گچ رفته بنده هم باعث شد كه خانم كوچولوي ما ترك مدرسه رو بكنه و بجز دو سه روز در ماه  فروردين عم...
7 خرداد 1390

جشن فارغ التحصیلی

دخترک عزیزم چند روزیه مهد شما درتدارک برنامه فارغ التحصیلیه و من فکر نمیکردم این جشن مربوط به شما هم باشه.(فکر میکردم فقط برای پیش دبستانیهاست) و از روزی که فهمیدم شما هم در جشن هستین و برنامه اجرا میکنین بابایی اصرار داشت بلافاصله کارهای لازم رو انجام بدم: واریز هزینه لازم برای شرکت تو ، من و بابایی، آماده کردن لباس فرم برای تو خانم کوچولومون، تمرین شعری که اجرا میکنین و شرکت در مراسم که امروزه لباست که معرکه شده :یه روپوش یقه ملوانی سورمه ای با مغزی کاری سفید و یه کلاه فوق العاده خانمانه لبه دار با پاپیون سفید.مثل فرشته ها شدی ها! خدا کنه به همه شما ها و مامان باباها خوش بگذره در اولین فرصت بعد از مراسم میام و عکس میذارم ...
3 خرداد 1390

آخرین پست 1389

این آخرین پست سال ۱۳۸۹ برای تو دختر نازنین منه. تغییرات بزرگی در روحیات٬ صحبتها٬ رفتار و حرکات و اندازه جسمت میبینم که همه نشون از بزرگ شدن تو داره. خیلی راحت عقیده تو میگی و سر حرف خودت باقی می مونی.با دقت به حرفها گوش میکنی و هر چیز تازه ای برات جذابه و قابل توجه. شعر میخونی و شادی میکنی و بچگی هات برام هر چند زیبا ولی گاهی که خسته ام و دغدغه کارهای تموم نشده و نکرده رو دارم آزاد دهنده هم میشه.ولی بخودم مسلط میشم و از یه دید دیگه نگاه میکنم که لازمه رشد واقعی تو همینهاست  و ما باید شاکر خداوند باشیم برای سلامت کامل جسم و روحت. میدونم نگرانیهام با تو بزرگ میشن و قد میکشن و ماهیتشون عوض میشه و از خدا میخوام همیشه قوت رسیدگی...
28 اسفند 1389

تولد 3 سالگی

  فرشته کوچولوی زندگی ما ۳ ساله شدنت رو تبریک میگم.به مناسبت سالگرد تولدت این وبلاگ و تقدیمت میکنم .باشد که بتونم همیشه سرپا و بروز نگهش دارم. از صمیم قلبم دوستت دارم مامان ...
10 اسفند 1389