امي تيسامي تيس، تا این لحظه: 18 سال و 8 ماه و 28 روز سن داره

امی تیس،فرشته ما

این روزها

دخترك ما اين روزها تغييرات بيشتري كرده.حرفهاي گنده گنده ميزنه.احساسشو بيان ميكنه.بسيار كنجكاوه كه از هر گفتگويي در كنارش سردربياره.درباره كي حرف ميزنيم؟ كدوم؟كي؟چرا؟توي فيلم چي بود؟حالا چي ميشه؟ اينها سوالاتيه كه مرتب ازمون ميپرسه و صدالبته سعي ميكنم تاجايي كه سن و قدرت دركش اجازه ميده راضيش كنم و براش توضيح ميدم. دستاشو توي هوا به كمك حرفاش تكون ميده و اينجوري برام توضيح ميده  و من عاشق اين دستاي كوچولوي پرقدرتم وقتي با ابزار فني پدر ورميره يا چيز سنگيني رو كشون كشون ميخواد حمل كنه و اصرار داره خودش اينكار رو بكنه. من عاشق اين دستاي كوچولوي هنرمندم كه مداد رنگي و شمعي و خودكار توشون جا ميگيره و با او رنگهاي شاد و زنده كه نارنجي و...
19 مرداد 1390

تامیان و قویت!

دخترك ما اين روزها از خاصيت مواد غذايي و سبزيجات و .. مطلع شده.حالا اون ديگه به باباش ميگه:بابا چرا گوجه فرنگي نميخوري؟مگه نميدوني تاميان داره(=ويتامين)! درباره گوشت خوردن خودش هم توضيح ميده :ببين من گوشت غذامو ميخورم.قويت داره (=قوت)!آخه ميخوام قدم بلند بشه.بيا قد بگيريم؟
15 مرداد 1390

مامانو ببخش

دخترکم مامانو ببخش.باید برای تو کارهای بیشتری بکنم.برنامه های جالب تر و مفیدتری برات بچینم و اجرا کنم.بیشتر و بهتر از تو بنویسم ولی... نمیدونم شاید همین همراه بودن تو با من برای دیدن یه دوست قدیمی که برای بار دومه مادر شده یا رفتن به منزل همکاری که بچه هاشون بزرگتر از تو هستن ولی باهاشون گرم بازی میشی از اینکه مثلا تو رو به پارک ببرم بهتر باشه.یه وقتایی فکر میکنم زود داری بزرگ میشی بزرگتر از اونچه که باید.درست مثل خودم! فرشته همیشگی منی
6 مرداد 1390

وابستگی

اين روزها از شدت وابستگي ات به خودم هم نگرانم و هم غرق غرور. از اينكه اينقدر دست و پام بسته است كه براحتي نميتونم به كاراي بعدازظهرم برسم و بايد ساعتها رو در انتظار سپري كنم تا بتونم تو رو پيش مادرجون، خاله يا بابا بذارم و كلي زمان از دست بدم، از اينكه بايد روي فعاليتهاي فوق برنامه ام مثل تدريس، ورزش و باشگاه، رفت و امدها و تفريحم يه خط قرمز  بكشم و استقلالي نداشته باشم، اصلا راضي نيستم. از طرف ديگه وقتي ميبيتم اون وقتا چه راحت راه مي افتادي با بابا اين ور و اون ور و ساعتها سراغمو نميگرفتي ولي حالا اصرار داري هر جا هم ميخواين برين منم بايد همراهتون باشم و تنها نميذاري منو و لباتو جمع ميكني و ميگي: من با مامانم ميام. &nb...
21 تير 1390

پرنسس من

آروم براش ميخونم تا خوابش بگيره. در كمال آرامشه. بهش ميگم : بخونم برات؟با چشماش ميگه :آره و من ميگم: عروسك من، خانم كوچولوي من، فرشته من،زندگي من، پرنسس من؟ يهو برميگرده به طرفم و ميپرسه اينو از كجا ياد گرفتي؟!!! ميگم :چيو؟ ميگه: پرنسس منو؟ من: يادم مياد مدتهاست اين كلمه رو بهش نگفتم.به گوشش آشنا نيست. پ.ن: واكنش رو دارين ديگه!؟ ...
18 تير 1390

واکنش

ساعت ١١:٣٠ شبه.یه خوشحالی سریع میاد گوشه دلم که امشب زودتر از ١٢ شب کارهای آشپزخونه  و مهم خونه تموم شده و معنیش اینه که من میتونم با دخترک قبل از نیمه شب بخوابیم. حسابی خسته ام.درد پام دوباره داره اذیتم میکنه و بهش فشار آوره ام.چند دقیقه روی کاناپه دراز میکشم و بلافاصله امی تیس میاد چسب من درحال شیرخوردن قبل از خواب میخوابه. شیر رو که خورد میبرمش برای دستشویی آخر شب و مسواک و تعویض لباس و  بهش تذکر میدم سریعتر ... یکم تندتر...عجله کن دیگه . ساعت داره میشه ١٢.عجب ... چه زود زمان داره میگذره ! یکی دو بار این تذکر رو تکرار میکنم.نمیخوام استرس خودمو بهش منتقل کنم ولی منم خسته ام و نیاز به استراحت با برنامه دارم و از نطر بدنی د...
14 تير 1390