دیراومدم خونه
ديشب ساعت 10:30 رسيدم خونه.خسته و هلاك.امي تيس پيش مادرجون بود و نگرانش نبودم.چون ميدونم از من هم بهتر بهش رسيدگي ميشه و كلي هم مامان باهاش بازيهاي مورد علاقه شو ميكنه و سرگرمه. سر شام ميگم يه چيزي براي خودم خريدم.سريع ميپرسه:چي؟چي خريدي؟نشونم بده ببينم؟كجاست؟ ميگم توي كيفمه.برام مياريش؟ بلند ميشه و هن و هن كنان كيف سنگين منو مياره .همين طور كه داره مياد ميگه مامان چرا اينقدر دير كردي؟ديراومدي خونه! فدات بشه مامان كه ديگه مفهوم تاخير و زمان و اين چزيا رو هم ميفهمي! ...


