امي تيسامي تيس، تا این لحظه: 18 سال و 8 ماه و 27 روز سن داره

امی تیس،فرشته ما

قول عکسهای جدید

البته که در فروردین ماه کلی از دخترمون عکس انداختیم با یه دوربین عالی.(البته انداختن) و بعد هم گلچینی از اونها چاپ کردیم که برای همیشه داشته باشیم.بعد هم بنده که مامان باشم گلچینی هم از عکسهای قدیمیتر چاپ کردم تا آلبومهای دخترکمون کاملتر باشه. با همسری که نگاه میکنیم میگه اصلا باورم نمیشه اینقدر متفاوت شده خدایا شکر.این همه تغییر در حرکات و رفتار و گفتار و حتی فکر این بچه ها چقدر زیبا اتفاق می افته! پ.ن:عکس میذارم حتما
16 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

امروز دومين روزيه كه خودم دختركم رو به مهد ميبرم.رفتن با بابايي برنامه زماني مشخصي نداشت. يا بايد اون برنامه بي نظم اجرا ميشد و دخترك از برنامه آموزشي مرتب و ورزش صبحگاهي و خواب سرساعت عصر محروم ميشد و بنده هم بايد از استراحت كوتاه عصر در زمان مناسبش چشم پوشي ميكردم و كلي هم اعصابم خورد ميشد و مفيد بودن ساعات بعدازظهر رو ازدست ميدادم و خريد و پارك و گردش و ... پيشكش ميشد  يا بايد با بيدار شدن زودهنگام دخترك كنار بيائيم و خودم قبل از اومدن به اداره برسونمش به مهد. پ.ن: همون دو ساعت اجراي اين طرح در روز گذشته و ماشين نداشتن بابايي كارخودش رو كرد و ايشون اعتراف كردن يه ماشين ديگه لازمه و گويا همون بعدازظهر سپردن براي يه مورد مناسب.ا...
16 ارديبهشت 1391

عکسهای جدید

با شروع بهار زيبا و طبيعت دلنشين و سرسبزي طبيعت به روال سالهاي قبل حتما برنامه عكاسي از دختركمون رو در دل طبيعت اجرا ميكنيم. هرچند هنوز هم اين برنامه بسيار سخت و گاهي اوقات نفس گير ميشه و غر و غر منو درمياره.چون دخترك حال و حوصله عكس انداختن و تعويض لباس و تغيير ژست و اين چيزها رو از دست ميده يا وقت خوابشه و بيحوصلگيش طبيعيه و بايد بهش حق داد يا اونقدر اداهاي مختلف با چشمها و لب و دهن و دست و پاش درمياره كه عكساش چپ و چول ميشه. آي يادش بخير تا 1 سالگيش كه هنوز خيلي سردرنمي آورد و ميشد عكسهاي قشنگ و بي نقصي ازش گرفت.
22 فروردين 1391

تبریک سال 1391

دخترک عزیزم این پنجمین بهاریه که در کنار هم تجربه میکنیم.خدا رو هزاران هزار بار شکر! بهار ٢ ماهگی که ٤٨ ساعت بعد از واکسنت راهی سفر به یادموندنی اصفهان و شیراز و جنوب شدیم و چه خوب با ما همکاری کردی و خوش گذشت. بهار ١سال و ٢ ماهگی که  وقتی تمام خانواده مامان و فامیل بابا توی سفر بودن و فقط من و تو بخاطر کار مامان اینجا موندیم و با هم میرفتیم اداره و وقتی بابا از سفر برگشت رفتیم شمال. بهار سوم مهمون شهرهای جنوب شدیم. بهار چهارم نوار ساحلی جنوب تا جزیره کیش رو با هم تجربه کردیم. و امسال هم که باز مهمون خوزستان شدیم در تمام این سفرها همیشه نهایت همکاری رو با ما داشتی و نگرانت نشدیم و به ما خوش گذشته بهترین رو برای تو و ه...
15 فروردين 1391

بهار داره مياد

دخترک ٤ سال و یک ماه و ٢٠ روزه من! برات از بهار میگم.از عید و سبزه و شکوفه ها و پرنده های زیبا از لباس و کفش نو و دید و بازدید از سفره هفت سین امسال که تو یاد گرفتی سینهاشو بشماری.دختر نازم سال گذشته هم به سنجد میگفتی خرما و امسال هم عاشق بازیهای کامپیوتری شدی.بلدی log off كني و درايوها رو باز كني.خودت بلدي بازيهاي مختلفي رو كه دايي برات آورده باز كني و به من ميگي بيا بشين پيشم يادت بدم و من چقدر از هرچي كامپيوتره تنفردارم كه سالهاست كارمه دوست ندارم چشماي قشنگت از حالا اينقدر توي اين دستگاه باشه و هي استرس بازي و رفتن به مرحله بعد رو داشته باشي.دوست ندارم وققتو با بي تحركي نشستن جلوي اون پر كني. دوست ندارم برناه خوردنت بهم بريزه ....
22 اسفند 1390

یه توصیه مهم به خودم

هروقت دخترک دوست نداره بهم ریختنهاشو مرتب کنه(میدونه که باید اینکاروبکنه ولی وقتی دلش خواست میکنه) و بهش تذکر میدم و احیانا بعد از یه زمان طولانی که گذشت و دیدیم حرفمون کشکه غری هم بزنم  یا اینکه بخواد دقیقا طبق سلیقه مامان بابا رفتار کنه که فرداش که بزرگترشد برای یه کار جزئی هم وابسته من باشه و جلوی همه بیاد ازم اجازه بگیره این احساس بد سراغم میاد که چی ... خوبه كه سربزیر و کمرو بشه؟ بخاطر اينكه من اذیت نشم؟ که بچگی نکنه؟ اینه که از خودم بدم میاد و سعی میکنم جوری بهش توضیح بدم که اگه دید درسته و خواست اون کار و بکنه نه صرفه بخاطر اینکه من بهش گفتم و دلم میخواد. دیشب ساعت 12 میخواستم بخوابم.منزل مامانم بود و ساعت 10:30 شب با باباش ا...
11 اسفند 1390

مهدکودک تعطیل

فرشته خونه ما واقعا موندگار خونه شده و قصد رفتن به مدرسه رو نداره البته برای خودش دلایلی داره خوب: - مهد جدید براش تازگی داره و احتمالا یه مقدار حس غریبی بهش دست داده - توی مهد جدید چند روزی که حضور داشته ناهار اجباری خورده( چون اصلا دوست نداره توی مهد غذابخوره و دوست داره ناهار با هم باشیم) و ساعتهای عصر هم تا غروب اونجا مونده - هدف ما این بود که اونجا بمونه و عصر بخوابه و منم بتونم به کارای بعدازظهرم برسم ولی خانم خانوما اصلا مایل نیست در مهد بخوابه حتی اگه حسابی خسته باشه زمان رو میکشه تا بریم سراغش    یعنی شما بازم دنبال دلیل دیگه ای میگردین؟ اینه که صبحها ساعت ١٠-١١ صبح از خواب بیدار میشن و اعلام میکنن زنگ بزنین مادر...
8 اسفند 1390