بدون عنوان
بهار 1390 از دوست خوبي كه اين عكس و خيلي عكسهاي عالي رو از امي تيس گرفتن ممنونم ...
نتیجه مهد
روزی که در جلسه مهد شرکت کردم رفتم توی کلاس ٣-٤ ساله ها. پرونده کارهای بچه ها رو برای بازدید مادرها چیده بودن.باورم نمیشد این همه نقاشی و کاردستی کار دخترم باشه.توی خونه علیرغم اینکه ذوق این کار رو دارم و میدونم باید براش وقت بذارم امی تیس خیلی خودمختاره و اجازه نمیده توی کار مشارکت داشته باشم و دوست داره قیچی و چسب و مقوا رو خودش بدست بگیره و کار کنه.بنا براین اعصاب بنده بهم میریزه و نمیتونم چیزی یادش بدم و نتیجه کار هم کلی مقوای نابود شده و ریز ریز شده نامفهومه .خلاصه که اونجا بدلیل حرف شنوی خاصی که دارن و از کلاس تبعیت میکنن کار با چسب و پولک و اکلیل و گواش و مقوا رو انجام میدن. رنگ آمیزیهای امی تیس هم حالا مثل ما بزرگترهاست ...
بدون عنوان
هفته قبل برنامه جلسه والدین بچه ها توی مهد برگزار شد که هر چند منطبق با یک کلاس مهم خودم بود ولی ترجیح دادم اونجا رو برم.یه خانم مشاور استاد دانشگاه و یه پزشک طب درمانی هم حضور داشتند که اطلاعات خوبی درباره ماساژ درمانی بچه ها پیدا کردم.میدونین ماساژ نزدیک به زمان خواب چقدر برای آرامش اونها مفیده؟
نویسنده :
مامان
9:19
بدون عنوان
از تصور اينكه با وجود تاكيد من هنوز دارن بچه مو توي دستشويي مهد با آب سرد ميشورن و از اينكه فكر ميكنن يه بچه اي كه هنوز 4 سال سن نداره مثل آدم بزرگا بايد تند تند غذاشو بخوره وگرنه از جلوش برميدارن و ميريزن دور و بهش مهلت نميدن حتي اون حجم كم خوراكي رو بخوره چنان حرصم ميگيره كه تصميم دارم اگه تذكرم چاره ساز نبود حتما مهدشو عوض كنم
نویسنده :
مامان
11:30
انگشتر گمشده
شب كارهامو انجام دادم و رفتم كه بخوابم .حلقه سبكترم رو كه معمولا استفاده ميكنم گذاشتم روي ميز غذاخوري.صبح سراغش رفتم و نديدمش.ميدونستم دخترك كه بعد از من با باباش خوابيدن باهاش بازي كرده و حالا معلوم نيست كجاس؟حسي به من ميگفت حتما سروقت اين انگشتر ميره چون هيچوقت اونجا نذاشته بودم و اين از چشم تيزبينش مخفي نمونده. خلاصه كه نبود و چند دقيقه اي وقتم به گشتن گذشت ولي پيدا نكردم و رفتم اداره وقتي از مهد برگشتيم خونه يهو يادم افتاد آروم و با زبون خودش درباره انگشتر ازش پرسيدم.درحاليكه داشت سوار تاب ميشد تند تند و پشت سر هم گفت: مامان قشنگم خيلي دوستت دارم ميخوام به بابا بگم برات انگشتر خوشگل خوني* بخريم براي تولدت! (درحاليكه دوتادستاشو گذاشته...
سینما
امروز امی تیس از طرف مهد کودک یا بقول خودش مدرسه رفتن سینما دیدن فیلم تپلی البته قرار بود چهارشنبه هفته قبل برن که برف اومد و مربیشون گفته بود وقتی برفا آب بشن میریم و امروز همون روز موعودشون بود. نمیدونین چه ذوقی داشت این بچه واسه این برنامه وقتی ازش خواستیم ما رو هم ببره گفت نمیشه آخه شما بزرگین فقط بچه ها رو میبرن
گزارش ماموریت !
عرض به خدمتتون که امی تیس اولین تجربه بدون مامان موندن واسه دو سه روز رو تجربه کرد اونهم در کنار مادرجونش.شرایط کاریم طوری نبود این بار همراهم بیاد و میدونستم اذیت میشه از طرفی بابایی هم میگفت این بهترین موقعیته که اگه سفر دوتایی داشتیم ببینیم میتونه کنار بیاد یا نه؟ شکر خدا تجربه موفقی بود البته که دخترک هرازگاهی سراغ منو میگرفته و بهش میگفتن من توی اداره هستم و هربار توی تلفن میگفت مامان یه ساعته دیر کردی پس کی میای؟ و موقع خواب هم که واقعا وابسته منه بهشون گفته زنگ بزنین مامانم بیاد پیشم میخوام بخوابم خلاصه که دلمون کباب شد، رفتیم و برگشتیم. ...
نویسنده :
مامان
7:54
بدون عنوان
دخترک یه روز میره مهد و دو سه روز مهمون مادرجونشه و با اتوبوس که شدیدا مورد علاقشه بیرون میرن و خرید میکنن و خوش میگذره بهش. راستش هی فکر میکنم اسمش اینه که میره مهد و دوست دارم آموزشهای اونجا رو از دست نده ولی وقتی فکر میکنم بازی و شادی مطابق دلخواه برای بچه به این سن بهترین چیزه میگم خداروشکر چنین موقعیتی برای بچه من هست.چون من که براحتی نمیتونم یعنی وقت نمیکنم بااتوبوس ببرمش.صبح ها هم که سر کارم هستم.پس بذارم به این دخترکوچولو خوش بگذره. مدتیه وقتی بعد از چندساعت دوری منو میبینه خودشو میندازه توی بغلم و منو میبوسه و میگه مامان دلم برات تنگ شده بود.دوستت دارم. به شما بگن خستگیتون درنمیاد؟! ...
کفشها
پريروز امي تيس رو بردم مهد . كتوني و جوراب كوتاه مچي پوشيده بود.موقع تحويل گرفتنش در حالي كه بخاطر پروژه جديد كاريم ديرتر از هميشه دنبالش رفتم هر چي توي كمدهاي جاكفشي گشتم اثري از كفشاش نديدم و با ناباوري باز هم به جستجو ادامه دادم.من از اين مسئله چون براي خودم قبلا كه محصل بودم پيش اومده بود خاطره خوشي نداشتم. امي تيس هم بخاطر تعدد كفش و دمپايي كه براش ميگيريم و رفت و آمدهاش به منزل اقوام معمولا چيزهايي جا ميذاره.مثل همين سفر اخير كه دمپايي خرگوشيهاي مورد علاقشو در دستشويي خونه خاله جا گذاشته و هي يادشون ميكنه. خلاصه كه خيلي به من برخورد كه كفش دخترك من كه هم خودم و هم دخترك خيلي دوستشون داريم سر جاشون نيستن و الان...




