ماموریت با مامان
دخترک زندگی ما چند روزی با مامانش عازم ماموریت شدن.برنامه ماموریت مامان طوری بود که اولش صحبتهای رسمی بود و معرفی سیستم جدید.از اونجایی که گروه ما دو سه ساعتی زودتر از برنامه وارد جلسه شده بود و انتظار میکشید امی تیس هم نقاشیها شو کشیده بود و رنگ آمیزیها انجام شده بود و دو سه تا سررسید همکاران هم از خط خطیها و نقاشیهای جوجه و آقا گرگه و پلنگ صورتی درامون نمونده بودن دیگه تذکرها و هیس هیسهای درگوشی من جواب نداد و طفلک خسته شده بود.اینه که یهو بهم گفت:
- اککککهی مامان دیگه شورشو درآوردی .چقدر تذکر میدی!!!اصلا زنگ بزن خاله هام بیان منو ببرن.
دوتا پا داشتم دوتاقرض کردم و سریع بردمش بیرون از اتاق که حواس بقیه پرت نشه.در جا زنگ زدم به خواهرم که دخترک مال شما.اونا هم با عشق و سرعت فراوون اومدن برای بردن دخترک.به همون نام و نشون دو شب اونجا موند و اصلا برای خوابیدن هم که بشدت وابسته منه سراغمو نگرفت.منم یکی دو بار دیدمش سریع گارد گرفت که مامان من نمیام ها!میخوام اینجا بمونم.دوسشون دارم !


ماموریت با مامان
