امي تيسامي تيس، تا این لحظه: 18 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

امی تیس،فرشته ما

اولین پست 1390

دخترم! عزيز از جانم! فقط خدا ميدونه كه تو چقدر مي فهمي و درك ميكني! و من موندم حيرون و متعجب از اينكه چطور ممكنه يك دختر سه ساله گاهي وقتا بيشتر از كساني كه چند برابرش سن دارن مراعات خيلي چيزا رو بكنه. هيچوقت نگاه و كلام نگران و اشكهاي گرمتو اون موقع كه بشدت به زمين خوردم كه هي پشت سر هم ازم ميپرسيدي مامان چي شده؟بلند شو و منو تكون ميدادي يادم نميره.اون موقع برام خيلي بزرگتر شدي  از خيلي سالهاي نيومده كه با لطف خدا در كنار هم تجربه شون ميكنيم. يك ماه كنارت موندم توي خونه.گاهي محكم كوبيدي توي گچ پام و بعد هم اومدي خودتو لوس كردي و انداختي توي بغلم و گچ پامو ناز كردي و بوسيدي يك ماه همش ميگفتي وقتي پات خوب شد تو منو ببر حموم، تو...
22 ارديبهشت 1390

دیراومدم خونه

ديشب ساعت 10:30 رسيدم خونه.خسته و هلاك.امي تيس پيش مادرجون بود و نگرانش نبودم.چون ميدونم از من هم بهتر بهش رسيدگي ميشه و كلي هم مامان باهاش بازيهاي مورد علاقه شو ميكنه و سرگرمه. سر شام ميگم يه چيزي براي خودم خريدم.سريع ميپرسه:چي؟چي خريدي؟نشونم بده ببينم؟كجاست؟ ميگم توي كيفمه.برام مياريش؟ بلند ميشه و هن و هن كنان كيف سنگين منو مياره .همين طور كه داره مياد ميگه مامان چرا اينقدر دير كردي؟ديراومدي خونه! فدات بشه مامان كه ديگه مفهوم تاخير و زمان و اين چزيا رو هم ميفهمي! ...
25 اسفند 1389

کلی حرف

من هستم و تو و کلی حرف و یک عالم آرزو و سال هایی که در پیش است ... دخترم حرف برای گفتن و نوشتن از تو کم نیست.چکنم اونطور که دلم میخواد همه جوانب رو بنویسم گاهی اوقات از زمان و توانم خارجه و کلی حسرت و افسوس آینده در انتظارمه و اینو خوب میدونم.مامانت رو ببخش. همیشه دوستت دارم!
22 اسفند 1389

مکالمه

امی تیس:مامان....مامانی.... من:بله دخترم ...بگو(گاهی اوقات این مامان گفتن اون و جواب دادن من ۴-۵ بار تکرار میشه!) امی تیس:میگ...م.... وقتی بابا خونه نیست من دلم میشکنه! من:آخی...چرا مامان.خدا نکنه دلت بشکنه.باید بگی دلم تنگ میشه! امی تیس:نخیر...دلم میشکنه!  
10 اسفند 1389

ازحرفهای دخترک

من و بابا و امی تیس مکان: توی ماشین در حال رفتن به دندون پزشکی برای مامان وضعیت:آواز و صحبتهای ناتموم خانم از همه جا و توضیح درباره اینکه مامان بخوای بری دکتردندونتو درست کنه؟ من در حال یه صحبت کوتاه با بابا برای مسیری که باید بریم امی تیس : مامان مگه نمیبینی من دارم صحبت میکنم.بذار حرف من تموم بشه اون وقت بگو من: حق با شماست دخترم.اشتباه کردم ...
10 اسفند 1389

تذكر بجا

مادرجون، من و امي تيس: دارم به مامان ميگم :: حيف شد توي سفر اخير به آبادان خريدهاي خوبي ميتونستيم بكنيم كه با تاخير رفتيم و زمان زيادي از دست رفت .   مامان ميگه: بايد صبح زود راه مي افتادين تا از زمانتون بيشترين استفاده رو بكنين.آخه گفتين گوش امي تيس درد گرفته بوده. امي تيس توي آشپزخونه كنار مامانه و مشغول وررفتن به وسايل آشپزخونه.البته ساعتي پيش با متر خياطي خاله اش مشغول اندازه گيري دست و پاي مادرجون بود تا براش لباس خياطي كنه! دارم براي مامان توضيح ميدم كه از صبح زود گوش امي تيس درد گرفته بود و اذيت شد و ما هم تا بهتر شدن وضعيت و تكمبل خواب خانم كوچولومون از ادامه سفر فاكتور گرفتيم و با تاخير چند ساعته به آ...
10 اسفند 1389

موندن توی خونه

از فرمايشات مقام امي تيس خانوم!!!: امروز بدليل ماموريت بابا كه صبح زود عازم سفره و مامان هم ميره سر كارش   و امي تيس هنوز اون موقع براش زوده كه بره مهد از شب قبل با بابا ميره خونه مادرجون و ايشونو ميارن منزل ما. صبح كه از خواب بيدار ميشه  زنگ در رو ميزنن.انگار يه نفر اشتباهي زنگ خونه رو زده اما مادرجون بشوخي ميگه خاله فاطمه است.از مهد اومده دنبالت .ميخواي بري همراهش؟ امي تيس هم مشغول خوردن حليم خوشمزه مادرجون پز و تماشاي كارتنهاي رنگارنگ تلويزيون اعلام ميكنه : نه! مادرجون بهش بگو امروز خونه میمونه. نمياد مهد.ميخوادپيش مادرجونش بمونه و كارتن تماشا كنه. ...
10 اسفند 1389

لاک زدن دخترک ما

سجاده رو پهن ميكنم تا نماز مغربمو بخونم. لاك ناخن   جيگري رو از روي ميز آرايشم برميداره و خيلي راحت بازش ميكنه.نگاهم ميكنه تا عكس العمل منو ببينه.فقط نگاش ميكم طوريكه يعني حواست هست؟ بروم ميخنده و مسخره بازي درمياره و ميگه هامبالو مامبالو...(تازگي ها براي شوخي با كسي كه يعني جدي نگيريد به كار ميبره)اجازه ميدي؟ باشه؟ خوب؟ببخشيد مامان!دوستت دارم  و بعد بدو بدو ميره از اتاق بيرون و مثل شصت تير برميگرده با يه كيسه فريزري   و ميذاره زير دستش تا فرش رو كثيف نكنه.قربون دخترم برم با اين عقل كوچولو كه هر چي يادش داديم و البته ميدونه مفيده حالا داره به كار ميبنده. نمازمو ميخونم.تموم كه شد نگاهش ميكنم.دست و پاي چپش رو لاك ...
10 اسفند 1389