روزهای آخر 3 سالگی
دختر عزیزم از اینکه امروز مجبور شدم ساعت ٦:٣٠ صبح بیدارت کنم و تو رو برای رفتن به مهد آماده کنم منو ببخش.میدونم یه خواب راحت و مداوم که خودت بلند شی چقدر برات لازمه. امروز فوق العاده بودی و کلی با من همکاری کردی.اول میخواستم ٢ ساعتی بیشتر بخوابی و بعد من از اداره بیام و آماده ات کنم ولی یهو به ذهنم رسید که با هم بریم. شیر عسل گرمتو خوردی.دستشویی تو کردی و شستشو انجام شد.بعد هم خیلی خوش اخلاق اجازه دادی دست و صورتتو بشورم که معمولا بعد از خواب ازش طفره میری.لباسهاتم عوض کردم و دوباره خوابیدی.تاخواب بودی موهای خوشگلتو برس کشیدم.کوله ات اماده بود.خودمم که آماده شدم آژانس خبر کردم.بیدار شدی.کاپشن و کلاهتو پوشیدی.نشوندمت روی مبل.کفشاتو پات کر...




