امي تيسامي تيس، تا این لحظه: 18 سال و 8 ماه و 27 روز سن داره

امی تیس،فرشته ما

روزهای آخر 3 سالگی

دختر عزیزم از اینکه امروز مجبور شدم ساعت ٦:٣٠ صبح بیدارت کنم و تو رو برای رفتن به مهد آماده کنم منو ببخش.میدونم یه خواب راحت و مداوم که خودت بلند شی چقدر برات لازمه. امروز فوق العاده بودی و کلی با من همکاری کردی.اول میخواستم ٢ ساعتی بیشتر بخوابی و بعد من از اداره بیام و آماده ات کنم ولی یهو به ذهنم رسید که با هم بریم. شیر عسل گرمتو خوردی.دستشویی تو کردی و شستشو انجام شد.بعد هم خیلی خوش اخلاق اجازه دادی دست و صورتتو بشورم که معمولا بعد از خواب ازش طفره میری.لباسهاتم عوض کردم و دوباره خوابیدی.تاخواب بودی موهای خوشگلتو برس کشیدم.کوله ات اماده بود.خودمم که آماده شدم آژانس خبر کردم.بیدار شدی.کاپشن و کلاهتو پوشیدی.نشوندمت روی مبل.کفشاتو پات کر...
1 بهمن 1390

نتیجه مهد

روزی که در جلسه مهد شرکت کردم رفتم توی کلاس ٣-٤ ساله ها. پرونده کارهای بچه ها رو برای بازدید مادرها چیده بودن.باورم نمیشد این همه نقاشی و کاردستی کار دخترم باشه.توی خونه علیرغم اینکه ذوق این کار رو دارم و میدونم باید براش وقت بذارم امی تیس خیلی خودمختاره و اجازه نمیده توی کار مشارکت داشته باشم و دوست داره قیچی و چسب و مقوا رو خودش  بدست بگیره و کار کنه.بنا براین اعصاب بنده بهم میریزه و نمیتونم چیزی یادش بدم و نتیجه کار هم کلی مقوای نابود شده و ریز ریز شده نامفهومه .خلاصه که اونجا بدلیل حرف شنوی خاصی که دارن و از کلاس تبعیت میکنن کار با چسب و پولک و اکلیل و گواش و مقوا رو انجام میدن. رنگ آمیزیهای امی تیس هم حالا مثل ما بزرگترهاست ...
28 آذر 1390

انگشتر گمشده

شب كارهامو انجام دادم و رفتم كه بخوابم .حلقه سبكترم رو كه معمولا استفاده ميكنم گذاشتم روي ميز غذاخوري.صبح سراغش رفتم و نديدمش.ميدونستم دخترك كه بعد از من با باباش خوابيدن باهاش بازي كرده و حالا معلوم نيست كجاس؟حسي به من ميگفت حتما سروقت اين انگشتر ميره چون هيچوقت اونجا نذاشته بودم و اين از چشم تيزبينش مخفي نمونده. خلاصه كه نبود و چند دقيقه اي وقتم به گشتن گذشت ولي پيدا نكردم و رفتم اداره وقتي از مهد برگشتيم خونه يهو يادم افتاد آروم و با زبون خودش درباره انگشتر ازش پرسيدم.درحاليكه داشت سوار تاب ميشد تند تند و پشت سر هم گفت: مامان قشنگم خيلي دوستت دارم ميخوام به بابا بگم برات انگشتر خوشگل خوني* بخريم براي تولدت! (درحاليكه دوتادستاشو گذاشته...
29 آبان 1390

سینما

امروز امی تیس از طرف مهد کودک یا بقول خودش مدرسه رفتن سینما دیدن فیلم تپلی البته قرار بود چهارشنبه هفته قبل برن که برف اومد و مربیشون گفته بود وقتی برفا آب بشن میریم و امروز همون روز موعودشون بود. نمیدونین چه ذوقی داشت این بچه واسه این برنامه وقتی ازش خواستیم ما رو هم ببره گفت نمیشه آخه شما بزرگین فقط بچه ها رو میبرن
22 آبان 1390

بدون عنوان

دخترک یه روز میره مهد و دو سه روز مهمون مادرجونشه و با اتوبوس که شدیدا مورد علاقشه بیرون میرن و خرید میکنن و خوش میگذره بهش. راستش هی فکر میکنم اسمش اینه که میره مهد و دوست دارم آموزشهای اونجا رو از دست نده ولی وقتی فکر میکنم بازی و شادی مطابق دلخواه برای بچه به این سن بهترین چیزه میگم خداروشکر چنین موقعیتی برای بچه من هست.چون من که براحتی نمیتونم یعنی وقت نمیکنم بااتوبوس ببرمش.صبح ها هم که سر کارم هستم.پس بذارم به این دخترکوچولو خوش بگذره. مدتیه وقتی بعد از چندساعت دوری منو میبینه خودشو میندازه توی بغلم و منو میبوسه و میگه مامان دلم برات تنگ شده بود.دوستت دارم. به شما بگن خستگیتون درنمیاد؟! ...
2 آبان 1390

کفشها

پريروز امي تيس رو بردم مهد .  كتوني و جوراب كوتاه مچي پوشيده بود.موقع تحويل گرفتنش در حالي كه بخاطر پروژه جديد كاريم ديرتر از هميشه دنبالش رفتم  هر چي توي كمدهاي جاكفشي گشتم اثري از كفشاش نديدم و با ناباوري باز هم به جستجو ادامه دادم.من از اين مسئله چون براي خودم قبلا كه محصل بودم پيش اومده بود خاطره خوشي نداشتم. امي تيس هم بخاطر تعدد كفش و دمپايي كه براش ميگيريم  و رفت و آمدهاش به منزل اقوام معمولا چيزهايي جا ميذاره.مثل همين سفر اخير كه دمپايي خرگوشيهاي مورد علاقشو در دستشويي خونه خاله جا گذاشته و هي يادشون ميكنه. خلاصه كه خيلي به من برخورد كه كفش دخترك من كه هم خودم و هم دخترك خيلي دوستشون داريم سر جاشون نيستن و  الان...
21 مهر 1390

ماموریت با مامان

دخترک زندگی ما چند روزی با مامانش عازم ماموریت شدن.برنامه ماموریت مامان طوری بود که اولش صحبتهای رسمی بود و معرفی سیستم جدید.از اونجایی که گروه ما دو سه ساعتی زودتر از برنامه وارد جلسه شده بود و انتظار میکشید امی تیس هم نقاشیها شو کشیده بود و رنگ آمیزیها انجام شده بود و دو سه تا سررسید همکاران هم از خط خطیها و نقاشیهای جوجه و آقا گرگه و پلنگ صورتی درامون نمونده بودن دیگه تذکرها و هیس هیسهای درگوشی من جواب نداد و طفلک خسته شده بود.اینه که یهو بهم گفت: - اککککهی مامان دیگه شورشو درآوردی .چقدر تذکر میدی!!!اصلا زنگ بزن خاله هام بیان منو ببرن. دوتا پا داشتم دوتاقرض کردم و سریع بردمش بیرون از اتاق که حواس بقیه پرت نشه.در جا زنگ ...
19 مهر 1390