امي تيسامي تيس، تا این لحظه: 18 سال و 8 ماه و 27 روز سن داره

امی تیس،فرشته ما

دخترک 4 سال و 11 ماه و 22 روزه

دلم ميخواد بنويسم از تمام حسهايي كه اين روزها داشته و دارم از 4 سال و 11 ماه و 22 روزگي دخترك نازم با اون دستاي كوچولو و گرم... با اون نگاه دقيق و مهربون... با اون موهاي پرپشت بور كه هرازگاهي دوست داره با بافتهاي ريز و كش موهاي تهشون مدلشون تغيير كنه و روز بعد با  بازكردن و فرشدنشون.. ديگه خودش ياد گرفته از پارتيشن كنار آينه روشويي ژل موي پمادي رو بياره و من دستامو مرطوب كنم و مقداري بماله كف دستام و من موهاشو رشته رشته و مرتب كنم... دلم ميخواد اينجا چيزهايي بنويسم كه  هرچند فراموش نميكنم ولي ممكنه تاريخشون پس و پيش توي ذهنم ثبت بشه... هميشه از بزرگ شدت استخونهاي مچ دست و انگشتها و رويه دستش ميفهمم يك ماه ديگه به سنش اضافه ...
24 دی 1391

عروسی

این روزها درگیرو دار عروسی دخترعمو هستیم.چی از این بهتر؟ امی تیس از روزها قبل شمارش معکوس رو شروع کرده و حسابی در تدارک مراسمه دیشب توی ماشین یهو از من پرسید :مامان دسته گلم رو چیکار کنم؟ و من فهمیدم نخیر ایشون به فکر خیلی چیزها هستن.بنابراین قرار شد با خودش بریم گلفروشی و سفارش بدیم یه دسته گل با سایز متناسب با این عروس کوچولو براش آماده کنن.ضمنا به باباش هم گفته که دسته گلمو که برام آوردین سه تایی با هم میریم آتلیه و عکس میندازیم. بابا سوال میکنه: آتلیه یعنی چی؟ - همونجا که میرن و عکس میندازن.از همون عکسا که به دیوار اتاقا داریم دیگه. از اونجایی که دختر ما خیلی لباس عروس دوست داره گهگاهی با لباس عروساش میره مدرسه.ما هم دیگه سخت...
21 آبان 1391

خبرهای خوب

خبرهای خوب را باید داد دیگه... - دخترک براش جا افتاده که حتما باید توی اتاق و تخت خودش بخوابه و داره کاملا اینو رعایت میکنه.ممکنه یکی دو بار به روال قبلش روی مبل جلوی تلویزیون در حال  تماشای کارتونهاش بخوابه که من بیدارش میکنم و میبرم روی تختش - حس بزرگتر شدن حس بسیار شیرینیه هم برای اون و هم برای ما.اصرار داره لباس فرمش رو بپوشه.وضعیت غذاخوردنش بهترشده(شکر خدا) و ما هم توی صحبتهای روزمره بارها به بزرگتر شدنش اشاره میکنیم - دیروز از توپ رولی آدامس فوتبالیش که خیلی دوست داره به اندازه مصرفش برداشت و دوباره درشو بست و گذاشت کنار بالشش برای بعد.اون همیشه محتوی بسته آدامس رو علیرغم توضیح من توی دهنش میذاشت و کار خودشو انجام میداد...
4 مهر 1391

واکنش

واکنش امی تیس دربرابر خاله عزیزش که در شرف ازدواجه: امی تیس: مامان! من اصلا خاله رو دوست ندارم(درحالیکه جونش به جون خاله بسته است) من:چرا عزیزم؟ - :آخه خاله داره مادرجون و دایی رو تنها میذاره و ازدواج میکنه - : خوب شما هم بزرگ بشی ازدواج میکنی اونوقت میاین پیش من... - : نه (در حالیکه اشک توی چشماشه)اصلا من ازدواج نمیکنم.همش پیش تو می مونم.تا من بمیرم و تو بمیری همش پیش تو می مونم و من با خودم میگم کاش این مکالمه رو ضبط میکردم و سر وقتش پخش میکردم!   ...
21 شهريور 1391

قول عکسهای جدید

البته که در فروردین ماه کلی از دخترمون عکس انداختیم با یه دوربین عالی.(البته انداختن) و بعد هم گلچینی از اونها چاپ کردیم که برای همیشه داشته باشیم.بعد هم بنده که مامان باشم گلچینی هم از عکسهای قدیمیتر چاپ کردم تا آلبومهای دخترکمون کاملتر باشه. با همسری که نگاه میکنیم میگه اصلا باورم نمیشه اینقدر متفاوت شده خدایا شکر.این همه تغییر در حرکات و رفتار و گفتار و حتی فکر این بچه ها چقدر زیبا اتفاق می افته! پ.ن:عکس میذارم حتما
16 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

امروز دومين روزيه كه خودم دختركم رو به مهد ميبرم.رفتن با بابايي برنامه زماني مشخصي نداشت. يا بايد اون برنامه بي نظم اجرا ميشد و دخترك از برنامه آموزشي مرتب و ورزش صبحگاهي و خواب سرساعت عصر محروم ميشد و بنده هم بايد از استراحت كوتاه عصر در زمان مناسبش چشم پوشي ميكردم و كلي هم اعصابم خورد ميشد و مفيد بودن ساعات بعدازظهر رو ازدست ميدادم و خريد و پارك و گردش و ... پيشكش ميشد  يا بايد با بيدار شدن زودهنگام دخترك كنار بيائيم و خودم قبل از اومدن به اداره برسونمش به مهد. پ.ن: همون دو ساعت اجراي اين طرح در روز گذشته و ماشين نداشتن بابايي كارخودش رو كرد و ايشون اعتراف كردن يه ماشين ديگه لازمه و گويا همون بعدازظهر سپردن براي يه مورد مناسب.ا...
16 ارديبهشت 1391

یه توصیه مهم به خودم

هروقت دخترک دوست نداره بهم ریختنهاشو مرتب کنه(میدونه که باید اینکاروبکنه ولی وقتی دلش خواست میکنه) و بهش تذکر میدم و احیانا بعد از یه زمان طولانی که گذشت و دیدیم حرفمون کشکه غری هم بزنم  یا اینکه بخواد دقیقا طبق سلیقه مامان بابا رفتار کنه که فرداش که بزرگترشد برای یه کار جزئی هم وابسته من باشه و جلوی همه بیاد ازم اجازه بگیره این احساس بد سراغم میاد که چی ... خوبه كه سربزیر و کمرو بشه؟ بخاطر اينكه من اذیت نشم؟ که بچگی نکنه؟ اینه که از خودم بدم میاد و سعی میکنم جوری بهش توضیح بدم که اگه دید درسته و خواست اون کار و بکنه نه صرفه بخاطر اینکه من بهش گفتم و دلم میخواد. دیشب ساعت 12 میخواستم بخوابم.منزل مامانم بود و ساعت 10:30 شب با باباش ا...
11 اسفند 1390

مهدکودک تعطیل

فرشته خونه ما واقعا موندگار خونه شده و قصد رفتن به مدرسه رو نداره البته برای خودش دلایلی داره خوب: - مهد جدید براش تازگی داره و احتمالا یه مقدار حس غریبی بهش دست داده - توی مهد جدید چند روزی که حضور داشته ناهار اجباری خورده( چون اصلا دوست نداره توی مهد غذابخوره و دوست داره ناهار با هم باشیم) و ساعتهای عصر هم تا غروب اونجا مونده - هدف ما این بود که اونجا بمونه و عصر بخوابه و منم بتونم به کارای بعدازظهرم برسم ولی خانم خانوما اصلا مایل نیست در مهد بخوابه حتی اگه حسابی خسته باشه زمان رو میکشه تا بریم سراغش    یعنی شما بازم دنبال دلیل دیگه ای میگردین؟ اینه که صبحها ساعت ١٠-١١ صبح از خواب بیدار میشن و اعلام میکنن زنگ بزنین مادر...
8 اسفند 1390

سوال مهم

مامان یه سوال دارم: -چطوری انگشت من به دستم چسبیده یعنی بهش چسب زدن؟ اصلا انگشت ها رو با چی چسبوندن که نمیکنه و جدا نمیشه بعد بنده توضیح دادم که خداوند بزرگ با گوشت و پوست  انگشتهامون رو به کف دستامون وصل کرده و اصلا جدا نمیشن و اون ادامه داد: و دست رو به مچ و مچ رو یه بازو و ...و این مسیر رو به گردن و چونه رسوند.
23 بهمن 1390